لذت هستی را کودکی با خود برد

بعد از آن آسایش خفت و در بستر مرد

همه شوقم این بود

از درخت کج همسایه هلوئی بکنم

یا که خود را از بام

روی انباشته برفی فکنم

چه سرور پاکی!

مثل بازی دردشت

مثل دیدار طلوع

مثل بوئیدن یاسی درشب

صف به صف چلچله ها

لب پاشورهء حوض

دستهء شاپرک ها

روی برگ گل سرخ

شادی بلبل مست

روی هر شاخ درخت

خنده میزد همه جا

به رخ غنچهء بخت

چه سرور پاکی!





همه دردم این بود؛

که چرا گالشم از گالش همبازی من زبرتر است

که چرا خانهء پرداخته از بالش من

اندکی از دگری خردتر است

چه غم شیرینی!

مثل بیداری شب

مثل سوزاندن عشق

مثل فریاد پدر

چه غم شیرینی!



من چه میدانستم

زندگی رنگ و ریائی دارد

من چه میدانستم،که بهار یک عشق

خالی از پول خزان می گردد.

من چه می دانستم

من چه می دانستم


 

نوشته شده توسط علی فتحی شادهی وحید فتحی شادهی وبهنام در 87/10/02 ساعت 10:50 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت